از نقل قولی شیرین از همسر یک روحانی

عید پشت عید

سلام دوستان عذر خواهی من و بپذیرید واسه تاخیرم ... حسابی گرفتار بودم و هنوز نتونستم نظرات و تایید کنم ... ممنون که جویای حالم بودید ... من و آقا جان یه تصمیم مهم واسه زندگیمون گرفتیم تو این مدت ... بگذریم ... دیشب داشتیم تموم خیابونای شهر و گذر میکردیم و خاطرات و مرور میکردیم ... یک آن آقا جان نگه داشت یه گوشه و دستام و گرفت ... خانوم جان ممنونم که توی همه ی این روزها باهام بودی ... ممنونم که تو این تصمیم همراهیم میکنی با اینکه میدونم خیلی واست سخته ... و من خدا میدونه چقدر خوشحال شدم که قدردان هست ... خوشحال از اینکه بدون گفتن من میدونه و میبینه ... از اینکه حواسش هست گذشتن از خیلی چیزام بوده واسه این تصمیم ... و میدونم که این تصمیم با اینکه سخت ولی انشالله کلی خیر واسمون خواهد داشت ... دلم مولودی میخواد و به خاطر این قضیه وقت نمی کنیم جایی بریم و داریم کارامون و جمع و چور میکنیم ... به اقا جان میگم امسال که نشد بریم مولودی عیدها واسم بخون خودت ... از امام حسین و حضرت ابوالفضل و امام سجاد و میگه و دستامون و به هم گره میزنیم و تکون میدیم از سر خوشی ... به تک تکشون پیله میشم و در میزنم به دری که همیشه بازه ... کمک میخوام واسه تصمیمون و لبخند میزنم و میدونم که نگاهشون بهمون هست از لطفشون ... شده با گریه بخندید ؟؟ شده از لطف خدا در حقتون بزنید زیر گریه ؟؟ وقتی بعد از یک ساعت از حاجتم گوشی اقا جان زنگ میخوره و میگن که اون قضیه هم اکی شده و نگرانی اخرمون هم حل میشه ... میریم به چند تا از دوستامون سر میزنیم ... دیر وقت میرسیم خونه ... با دقت بیشتری به خونه زندگیمون نگاه میکنم ... دلم برای همشون تنگ میشه ... اقا جان و میبینم که از پشت سر چشمام و میگیره ... یک پاکت میده دستم و میبرتم سمت کامپیوتر ... سیدی و میزارم و میبینیم ... هر لحظه لبخندم پهن تر میشه ... از همه چیز خونه عکس گرفته از همه ی خیابونایی که خاطره داریم ... از همه چی با نوشته هایی از خاطراتمون ... دستاشو محکم میگیرم و میگم خوشحالم که این تصمیم و گرفتم ... تو که باشی همه چی! همه جا !عالیه آقا جان ... ممنونم که هستی ... نگاهم و به بالا میندازم و میگم خدااااااااا!!!! خداییت و شکر پی نوشت :تذکر دوستان تصحیح شد .ممنون از توجه اتون

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 8:53 ] [ خانوم جان ]

 

آقاجان نوشت :فقط کافیه یه بار صداش بزنیم

فقط کافیه یه بارصداش بزنیم
از مأموریت اومده بودم وبعد کلی مشاوره خسته و کوفته ،آخرای شب بالاخره یه گل فروشی پیدا کردم ورفتم تو...
یه گل رز آبی و یه شاخه گل مریم که خانم جان عاشقشه، حالا یه کارت پستال"دوستت دارم" و یه روبان قشنگ و.. به به چی شده این دست گل خانم جانم
کلی معطّلی داشت ولی برای آشتی و عذر خواهی از خانم جان به خاطر نبودنم لازم بود
قربونش برم خانم جانو که بازم با گریه اومد و با لبخند نشست کنارم وباخنده هاش بخشید این آقاجان بی احساسو
شام که خوردیم رو تخت دراز کشیده بودم که یه پیام اومد که ...
وقتی خوندمش بد جور دمغ شدم وناراحت،تو فکربودم که خانم جان با 2 تا چایی اومد نشست و...
- آقاجان چشه؟
- هیچی.خانم جان خسته ام
با اون که میدونست عمّه ندارم گفت:
- آره جون عمّت.بعد چند روز اومدی خستگی و ناراحتیتو برام آوردی؟
خانمها رو که دیدید،کنجکاویشون واویلاس،میدونست قلقلکیم وبا انگشتای کوچیکش هی به پهلوم میزد که :
- باید بگی چی شده.تو که حالت خوب بود......بگودیگه.......بگو......جان خانم جان.......یالا بگو
غذا بد بود؟ خودت گفتی قرمه سبزی بذارم؟خونه نامرتبه؟نکنه از دست من ناراحتی؟ ای وای خاک به سرم،کسی طوریش شده؟ و ....
دید که اصلا حسّ وحالشو ندارم شروع کرد زبون بازی که:
- آقاجان مگه قول نداده به خانم جانش توغمها و شادی ها با هم باشن.مگه ما زیر یه سقف نیستیم و دستمون تو دست هم نیست و...

خلاصه وا دادم وپیامی رو بهش نشون دادم....که نوشته بود برام:
". .. . حاج آقا من به خدا قول دادم ،صداش هم کردم ولی نشنید،به قولتون عمل نکردید ومیخوام قولم رو بشکنم . . . ."
قبل اینکه خانم جان بپرسه چشامو گذاشتم رو هم و برای خانم جان توضح دادم:
کنار امامزاده تو دفتر مشاوره مرکز بودم که خانمی با اصراردوستش اومده بود مشاوره وکارش این بود که به شوهرش خیانت میکرد.اصلاً به ظاهرش نمیومد این کارا.میگفت شوهرش بهش محبّت نمیکنه،اونم داره تلافی میکنه.فقط همین
کلّی باهاش حرف زدم .....نشد که نشد،از روانشناسی و همه چی استفاده کردم وبهش مشاوره دادم،ولی قبول نمیکرد،مونده بودم خدا چی بهش بگم قرآن جلوم بود بهش گفتم میخوای یه داستان از قرآن برات تعریف کنم؟قرآن رو با دست هل داد به سمتم گفت:داستانهای قرآن رو حفظم حاج آقا
آروم ومتین بهش گفتم خدا وقتی ما آدمها رو آفرید فرشته ها رو خبر کرد آب دستتونه بذارید زمین زود بیایید که کارتون دارم.فرشته ها یکی یکی پرسون پرسون اومدن که خدا چی شده نکنه قیامت شده ؟خدا گفت آره قیامته،تا از دستش ندادید بیایید تماشا
بهش گفتم خدا با مهربونی جلوی فرشته ها دست کشید سر ما که ببینید چی آفریدم.خیلی دوستش دارم این بندمو،میخوام بفرستمش زمین،بشه جانشین من،بشه کسی که وقتی همه میبیننش یاد من خدابیفتن،بشه کسی که بهش افتخار کنم،میخوام کیف کنم با این بندم که آبروی منه و...

بهش گفتم که ملائکه حسودی کردن وگفتن :خداجون گفتی اینو میخوای بفرستیش زمین؟
و گفتم که خدا گفت : آره که میخوام بفرستمش زمین.بندمه دوستش دارم .شما چی کاره اید
گفتم که ملائکه گفتن : خدایا این بندت کارو خراب میکنه وآبروتو میبره.اعتمادنکن به این آدمی که پر از شهوته.مارو بفرست که هزاران سال تو روعبادت کردیمو حتی یه خطا هم نکردیم
گفتم که خدا گفت : آبروی من ریختنی نیست،از این آدمهایی که میخوام بفرستم زمین پیدا میشن بنده هایی که میشن آبروی من،هر کی میبیندشون یاد من خدا میوفته.بعد مردنش میگن خدا بیامرزدش آدم خوبی بود ومنم بهش افتخار کنم. فقط کافیه " یه بارمنو صدابزنه"
گفتم و گفتم وگفتم...
وگفتم که گفتن: خدایا کسی رو داری میفرستی برای جانشینی که فساد وخرابکاری میکنه،مارو بفرست که دوستت داریم،نفرست این بنده خرابکارو
گفتم که خدا همون طور که ما رو بغل کرده بود ومیبوسید گفت: من بندمو خوب میشناسم،اونم منو دوست داره،ولی بعضی اوقات غافل میشه،اما بازم پیدامیشه بنده ای که توغفلته ولی یه دفعه دستشو میاره سمت من،چنان بهش عزّت وآبرو میدم که بیا وببین،فقط کافیه "یه بارمنو صدابزنه "
گفتم که ملائکه گفتن :خداجون روی این حساب باز نکن،این تنهات میذاره،چکشو رو امضا نکن که برگشت میخوره
و گفتم که خدا گفت: اونی که تنهای تنهاس منم،ولی بندم که مثل من تنها و بی کس نیست،منو داره،خودم حسابشو پر میکنم،فقط کافیه "یه بارمنو صدابزنه"
گفتم که ملائکه گفتن:خدایا نکن این کارو،این آدم تو امتحان رد میشه،هنوزامتحانش نکردی خراب میکنه این اعتمادو،حداقل یه بار امتحانش کن بعد بفرستش زمین
وگفتم که خدا گفت : تو امتحانا خودم پیششم وبهش تقلب میرسونم ،کمکش میکنم،تازه صبرشم میدم،کارمن خدا اینه که تا لحظه آخر امتحان ظاهراً تنهاش میذارم،میخوام ببینم چقدر پای من ایستاده،ولی نمیذارم آب تودلش تکون بخوره،فقط کافیه "یه بارمنو صدابزنه"
گفتم که ملائکه گفتن : بابا این بنده بهت دست نمیده.ازخیابون هم بلد نیست رد شه چه برسه به جانشینی تو،هرجا غریزش بگه راحت میره.چجوری میخواد آبروت بشه این بنده گناهکار
گفتم که خدا گفت : من دستم همیشه به سمتشه.کافیه کمی دستشو بیاره بالا،فقط یه کم،اونوقت خودم دستشو میگیرم واز خیابون که هیچ،از هرجا که بترسه ردش میکنم.فقط کافیه"یه بارمنو صدابزنه"

گفتم که خدا گفت: حسودی بسّه.سجده کنید به این دردانه من که از شما برام عزیزتره
وگفتم که همه سجده کردن وشیطون سجده نکرد که من چرا باید سجده کنم.اون از خاکه و من از آتیش ومقام آتیش بالاتر و...
و گفتم که خدا هم با این که شیطون از ملائکه خوبش بود و دوستش داشت انداختش بیرون به جرم بی احترامی به ما
وگفتم که خدا به خاطر عزت ما آدما شیطون رو بیرون کرد وما با کمال بی ادبی ،با اون که میدونیم خدا داره میبینه،به خیالمون یواشکی پشت دیوار باهمون شیطون دست میدیم.جواب خدا روچی میگی وقتی ازت میپرسه دخترم من که تمام قد،جلو همه،پات وایستادم دیگه مشکلت چی بود؟
خانمه گریش گرفت وآروم آروم اشکاش سرازیرشد.خیلی هم گریه کرد.فرستادمش حرم کمی سبک بشه
بعد نیم ساعت با یه آرامشی اومدو نشست،معلوم بود وضو گرفته بود،دستشو گذاشت رو قرآن وکشیدش سمت خودش وبوسیدش وگفت:میخوام بشم همونیکه خداهرشب بغلم کنه و ببوسه،بهم افتخار کنه.میخوام آبروی خدا بشم
ادامه دادم
بهش گفتم بی محبتّی شوهرت که اونهم درمان داره امتحان خداست،خواسته یه کم اذیّتت کنه که بعدش به ملائکه ثابت کنه چقدر دوستش داری وپاش وایستادی،بعضی هاروبافقر،بعضی هارو با مرگ عزیزان،بعضی ها رو بارفقای بدو...خلاصه همه رو امتحان میکنه،خواسته امتحان کنه تو رو،خوب امتحان خدا سخته دیگه.بعدش با ذوق و شوق جلوی ملائکه و شیطون وهمه وهمه خداسرشو گذاشته روسینت به امید این که بشنوه صدای قلبتو که میگی " الهی رضاً برضاک و تسلیماً لأمرک". میخواسته بهت افتخار کنه وقتی میگی خدایا راضیم به رضای تو که بعدش به ملائکه بگه حالا باور کردید حرفای منو ...ولی صد حیف که ... این وسط بازنده فقط خودت بودی.خودت.آبروی خدا ریختنی نیست
روز قیامت شیطون به خدا میگه : من یه نفره ،این همه رو فرستادم جهنم و این همه پیامبر ،این تعداد کم رو فرستادن بهشت
و گفتم که خدا میگه بخشش من از تمام بهشت وجهنم بزرگتره. وصدامیزنه که بنده های خطا کار من برگردید به سمت بهشت که بخشیدمتونو بیایید زیرسایه من،این جاس که همه با بغض وشرمندگی داد میزنن...........خدا جون تو اینقدر خوب بودی و نمیدونستیم........
دوباره ما رو بفرست زمین که بشیم آدم خوبه،کسی که آبروت بشه و بهمون افتخار کنی

قربون مظلومیت و تنهایی خدا برم که زیر لب باخودش میگه: اگه برید بازم همینید
هر دو به هم قولهایی دادیم
دستش وگذاشت رو قرآن و جلوی امامزاده قول داد نمازش وبخونه تا قلبش مال خدا باشه،مال خود خدا،تاهمیشه دستش تو دست خداباشه وشبا تو بغلش باشه
منم قول دادم به همه بگم دعاش کنن هر وقت که شیطون لعنتی اومد سراغش و میدونستم امتحان خدا نزدیکه.....
همون طور که چشام بسته بود به خانم جان گفتم:
13 رجبه و وقت دعاس.خیلی های معتکفن،الان وقت امتحانشه.خدا میخواد بفهمه چقدر این خانم رو قولش وایساده،شیطون اومده ولش نمیکنه.تنهاس و کمک میخواد،از خدا بخوایم به آبروی مولود کعبه یه عیدی براش بذاره کنار.......صدایی نیومداز خانم جان...فکر کردم خوابش برده
چشامو باز کردم دیدم قربونش برم خانم جانمو چادر نماز سرشه و تو نماز ،
برای نماز حاجت پا شدم.
چایی رو برداشتم بخورم...... یخ کرده بود ....

...پی نوشت :برای مریض منظور دعا کنید

پی نوشت :زینب عزیزم حتما باید با این اقا صحبت کنی و حرفاتون و با هم بزنید و همه ی جوانب و بسنجی فرض بر روحانی بودنشون و سید بودنشون نیست تنها بلکه به عنوان همسر باید ایشون و سنجید ...انشالله که بهترین تصمیمو بگیری و از سختی درس نترسی اگر همراه باشن سختی ها اسون میشه

[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 12:50 ] [ خانوم جان ]


خیلی خوشحالم واسه شما و هزار ماشاالله میگم به عشقتون و دوست داشتن مقدستون که تو این دوره همچین عشقی رو کم میشه پیدا کرد و اکثر زوج ها به چند ماه نکشیده خودشون و یا خونواده اشون باعث جداییشون میشن از جمله خودم که واقعاً من و اون خانم بهم نمیخوردیم و بهتر جدا شدیم و من غبطه میخورم بخاطر کسانی که قداست ازدواج رو درک نمیکنند و با پول و مادیات همه چی رو در نظر میگیرند و نمیبینند که این مادیات هم از چه راهی اومده و فقط خود پول رو میبینند ، هزار ماشاالله به عشق پاک و مقدس شما و از خدا توفیق بیشتر و طول عمر براتون میخوام که به دیگران هم بیاموزید که ازدواج یه تعهد مقدس که همه چیش روی خوبی و پاکی و رضایت خداوند متعال ، نه ازدواج های امروزی که بیشتر شبیه دوستی هستش که فقط با احساس و پاکی انسانها بازی میکنند ، و بقیه هم بفهمند که دنیای ازدواج چه دنیای شیرینی هستش مثه دنیای زیبا و انشاالله جاودان نویسنده این وبلاگ .
/ 1 نظر / 23 بازدید