حافظ

 

ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند
زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند
 
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
  
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند


دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند

حافظ

___________________________________________

 

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طره یاری گیرند

گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند


مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند


طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

 

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند


در نظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند


حافظ

___________________________________________

 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جا نها چو بگشایند بفشانند


غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب باده لعل تو هوشیارانند
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

بود آیا که در میکد هها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
یاد باد آن صحبت شب ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

حافظ

/ 9 نظر / 13 بازدید
محمد

خیلی مواظب خودت ، این دنیا همینه غصه خوردن و بعد که بهم میرسند در پی آرامش ، اینا همش میگذره و فقط همین حس قشنگ و آرامشبخش دوست داشتن هم میمونه و تا حالا باعث شده که سختی ها رو تحمل کنی ، پس مواظب خودت باش که تو فقط مال خودت نیستی ، چشم های یکی بدجوری چشم براهته.

منوعشقم

حافظ رو دوست دارم [لبخند]

آمستیس

اسمشه

منوعشقم

[لبخند]

✔نیـ❤ـمـ☂ـا✘

من دیگه نه از اومدنه کسی ذوق زده میشم نه کسی از کنارم بره حوصله ندارم نازشو بخرم که برگرده...من آدمه بی احساسی نیستم...من بی معرفت ونامرد هم نیستم...فقط خستم از همه چی!!چون یه زمانی کسی وارد زندگیم شد که یه سری از باورامو از بین برد همین...!منو ببخش غریبه که بهت شانس آشنایی نمیدم دیگه طاقت دل کندن ندارم.میخوام عشق خاصیت من باشه...نه رابطه ی خاصه من باکسی...! این منم...نه زیبایم...نه مهربانم...نه عاشق نه محتاجه نگاهی... فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست...فقط برای خودم هستم!خوده خودم...صبورم و عجول...مغرور وقانع...سنگین و سرگردان...با یک پیچیدگی خاص...ومقداری بی حوصلیگیه زیاد برای تویی که چهره های رنگ شده را میپرستی نه سیرت آدمی را...! راهت را بگیر وبرو...حوالی من توقف ممنوع است...!

بی وفا

اگه آسمان به زمین بیاد و زمین به آسمان بره که قبول شه.[سبز]

✔نیـ❤ـمـ☂ـا✘

من موندمو زندگـــــــــی من موندمو هـــــــــــــیچ من موندمو یه دنیا حرف من موندمو ناگفته هــــا من موندمو روزگـــــــــــار دارم مثل شمع اب میشم زره زره فنا میشم....... من اروم اروم از کنار تو دارم میرم بدون نه از تو بلکه از کل دنیا سیرم وقتی میرم فراموشم کن که تو رویای خودم بشم گم وقتی میرم صدام نکن حتی یه لحظه نگاهم نکن اگر ببینمت دوباره دلم دیگه طاقت نمیاره اشکهام رو گونه هام میباره قلبم بهونه در میاره بسته اینقدر نگاهم نکن با نگاهت صدام نکن حلقه تو چشمهای تو طناب اعدام منه رو ابرها من نوشتم که تویی میونی تنها عشقم وقتی بارون میباره اسم تو رو به یادم میارم عشقم اینو بدون حتی اگه برم یادت باهامه به من نگو اگه برم رو قلبت جای رد پاهامه صدای تو تسکین قلبم یادت برام همیشه همدم بدون تو برگی زردم دریایی پر از دردم..........